زمانی که تن از لذت پُر میشود و قلب در سرمای خودش معلق میماند، گسستی خاموش میان عملِ تماشا و آنچه دیده میشود شکل میگیرد؛ صحنه نه برای بیانِ احساس است و نه برای نجاتِ آن، بلکه جاییست که ابژه، آرامآرام سنگینتر از نگاه میشود. نگاهها روی پوست میلغزند، نه با قصدِ تصاحب و نه با میلِ شناخت، بیشتر شبیه تردیدی طولانی که نمیداند به کجا تعلق دارد. بدن بر صحنه به حرکت درمیآید، با حافظهای که انگار پیش از…